تبليغاتX
دریای خروشان
خروشان
 روابط عاشقانه
اگر میخواهی بدونی تو روابط عاشقانه چه جوری هستی از شماره ۱ تا ۱۰ یک شماره را انتخاب کن تا بدونی . ((اول انتخاب کن بعد معنی شماره ها را بخون.))

۱-ظالم

۲- مهربون

۳- خیانکار

۴- عاشق پیشه

۵- وفادار

۶- ذلیل

۷- منت کش

۸- بی تفاوت

۹- دلسوز

۱۰-خسیس

 

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 ازدواج
قبل از ازدواج

۱-مرد: با این حرفت خوشحالم میکنی

۲-زن : مخواهی از پیشت برم

۳- مرد : نه فکرش را هم نکن

۴- زن : من و دوست داری

۵- مرد : البته

۶- زن : تا حال به من خیانت کردی

۷- مرد : نه چرا این سوال را میپرسی

۸- زن : من را مسافرت میبری

۹- مرد: مرتباْ

۱۰-زن : من وکتک میزنی

۱۱- مرد : به هیچ وجه

۱۲- زن : میتونم بهت اعتماد کنم

بعداز ازدواج همین متن را از پائین به بالا بخوانید

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 
          من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
         حضرت عشق

بفرما که دلم خانه توست

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای
من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای
چند شب‌ها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
بازدیدم که قوی پنجه درانداخته‌ای
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای
ماه و خورشید و پری وآدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای
با همه جلوه ی طاووس و خرامیدن کبک
عیب آنست که بی مهرتر از فاخته‌ای
هر که می‌بیندم از جور غمت می‌گوید
سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای
بیم ماتست در این بازی بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 بیاعاشقی رارعایت كنیم


  
   ز یاران عاشق حكایت كنیم 
از آن ها كه خونین سفر كرده اند
     سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشید فریادشان
     دمید از گلوی سحر زادشان 
غبار تغافل ز جانها زدود
     هشیواری عشقبازان فزود
عزای كهنسال را عید كرد 
     شب تیره را غرق خورشید كرد
حكایت كنیم از تباری شگفت
     كه كوبید درهم، حصاری شگفت
از آن ها كه پیمانه «لا» زدند
     دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
     صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
     دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفشان دیدشان
     كه از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی كه بی پا و سر می كنند
     چنین نغمه عشق سر می كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
     بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذین كنی گرده مان
     نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
     كه بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش كینه نمرود وار
     خلیلیم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حریق»
     در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
     بیا در خدا خویش را گم كنیم
به رسم شهیدان تكلم كنیم
     مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
     بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
     ببین لاله هایی كه در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
     چو فریاد با حلق جان می كشند
تن از خاك تا لامكان می كشند
     سزد عاشقان را در این روزگار
سكوتی از این گونه فریادوار
     بیا با گل لاله بیعت كنیم
كه آلاله ها را حمایت كنیم
     حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 نجات عشق

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 سئوال عشقی
سلام دوستان عزیز

دلم میخواهد درمورد یک مطلب خیلی خیلی مهم با شما دوستان خوب مشورت کنم . خیلی دوست دارم بدانم که آدم تو زندگیش چند بار میتونه عاشق بشه یکبار دوبار یا هر بار که دلش بخواهد من خودم نمی دانم واقعاْ دلم می خواهد تو این زمینه یکی من و کمک کنه ؟؟؟ نسبت به این سوال هم میتوانم براتون داستانی را هم تعریف کنم :

یکروز یک پسر نشسته بود یک گوشه ای و خیلی گریه میکرد یک پیر مرشدی که اسمش شیوانا بود اون پسر را دید ازش پرسید :

- چه اتفاقی افتاده  چرا داری گریه میکنی و اینجوری اشک می ریزی ؟

- دختری را خیلی دوست داشتم در واقع عاشقش بودم اون من را تنها گذاشت و رفت

- اینکه گریه کردن نداره تو که یکبار عاشق شدی و طعم عشق را چشیدی پس بازهم میتوانی عاشق بشی و مطمئن باش اون دختر لیاقت عشق تو را نداشته

میدانید قسمت مهم این داستان کجاست ؟؟ اونجائی که میگه بازهم میتوانی عاشق بشی !!!!

آیا واقعاْ میشه باز هم عاشق شد ؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دوم اسفند 1386  |
 تنهائی
آنگاه که اشک در چشمانم پرشد

و کافی بود پلک بزنم تا روی گونه های بغلتد

آنگاه که تنها نشانی های بودنت را گم کردم

آنگاه از بودن من خسته شدی

آنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کس مرا ندید

من رفتم و خود را به تنهائی سپردم

و تودر دنیای قدم گذاشتی که هیچکس نشانی آن را نمی دانست

 

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |
 اهدا عضو
سلام دوستان عزیز یک سایت بسیار خوبی را به شما یاران خوبم معرفی میکنم که خیر دنیوی به کسان دیگر و خیر اخروی به خودتان برسد ودر آخر کار هم دعاش و به جون من کنید . من خودم این فرم را پر کردم نمی دانید وقتیکه فرم را پر میکردم چه حس خوبی داشتم ...............

http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا